|
هرچند دیر....اما
فقط یک خواهش دارم... هرچقدر که از خدا دور شدید... هرچقدر که گناه کردید... هرچقدر هم که بار گناه رو دوشتون سنگینی میکرد... از رحمت خدا نا امید نشید و مطمئن باشید راه برگشتی هست.... حتی وقتی هم که گناه کردید نمازتون رو ترک نکنید. مطمئن باشید اگر قرار باشه طناب نجاتی برای شما باشه تا یه روز با اون نجات پیدا کنید، این طناب نمازه. من نه طلبم و نه یک خشک مذهب وابسته به سیاست... اون چی گفتم از دیده ها و بررسی های عمیقی بود که روی اقشار مختلف کردم.
چه بخوایم و چه نخوایم از خداییم و به خدا برمیگردیم....... جز روی ملک خدا نفس نمیکشیم و جز امکانات اون چیزی برای استفاده کردن نداریم. خدا خیلی مهربون تر از این حرف هاست و همیشه بنده خودش رو میپذیره... باور کنید
|+| نوشته شده توسط پدرام در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت بت پرستی یا یکتا پرستی؟
ما انسانها خیلی بی انصافیم... خدای خودمون رو حتی به اندازه یک بت هم نمی پرستیم. حتی ارزشی که یک بت پرست برای بتش قائله، ما برای خدامون قائل نیستیم. یک بت پرست با این که میدونه بتش از سنگه،با این که به دست خودش ساخته شده؛ولی خیلی براش مهمه که همون بت از دستش راضی باشه. مبادا کاری کنه که مورد غضب بتش قرار بگیره. وقتی زلیخا یوسف رو به اتاق هفت در کشوند و آهنگ زنا با نبی خدا رو کرد،پارچه ای روی بتش انداخت تا مبادا اون شاهد خیانتش باشه. مبادا اون بت تخطی زلیخا رو ببینه و زلیخا مورد غضب بت قرار بگیره. ولی ما چی؟ خدای ما که همه جا هست...
انصافا بد حق بندگی به جا می آریم. گناه میکنیم و به خودمون نمیگیم چرا از دل خدام در نیارم... تن سالم بهمون داد ولی تشکر نمیکنیم... وقتی به یک قطع نخاعی که تو ویلچر مثل مرده ای متحرک نفس میکشه نگاه کنیم... وقتی چشمامون رو ببندیم و سعی کنیم دنیای تاریک نابینا ها رو درک کنیم... اون وقت شاید بتونیم درک کنیم چقدر بد بنده هایی هستیم. و چقدر بد حق بندگی به جا می آریم.
|+| نوشته شده توسط پدرام در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |
|


