|
محبت
|
||
|
وبلاگی برای جوانان ایرانی |
دوباره دل هوس با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه ی آزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشمهات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشمهاتو به دنیا نمیدم
همه جا تاريك است.
همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام...
بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد.
تاريكي از هر جا مي ريزد....
و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد.
ومن...
تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد...
سكوت در همه جا مي پيچد...
و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چرگد.
و من...
زخمه بر دلم مي زنم...
شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی.
تا ديگر انتظارت را نكشم.
و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود ...
به سرخی می گرايد و
نشانه های زندگی
حکم بر فراموشی ميدهد ،
چاره ای نيست جز
حرکت در مسير سرنوشت...
روزها گذشت
و درخت انتظار
جز ميوه نااميدی
ثمری نداشت
باران شبانه نيز
در تشنگی کوير غرق شد
آنچه در باغچه آرزو يافت می شد
عطر دروغين گل ياس بود و بس
باغ در اسارت گل پاييزی است
اما ديگر بهانه ای برای ماندن نيست
بايد موج شد و رفت
بايد برای استقبال بهار آماده شد
بايد گل پاييزی را
در دست سرنوشت رها کرد
فراموش کردن تو ممکن نيست...
اما بايد از تو گذشت...
برای رسيدن به صبحی بهاری
آرزوی رسيدن به تو را بايد به صندوقچه خاطرات سپرد...
بازهم اين کاغذ خيس نوشته ام را ناتمام می گذارد...
خداحافظ ای....
صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی...
به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم
چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای...
يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت
دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست
همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...
چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...
بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست.
همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم
چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست
نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده.
چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه.
اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،
و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا
به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند
به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ
شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد...
زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن
نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!
منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"
این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...
کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...
مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما ماندنی است یا ...
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم
شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ...
ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم.
توی نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم ...
به حرفات ، به دلداريات ، به مهربونيا و محبتات
نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی
اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده
وقتی كه نمی توانی بوسيله كلمه ها صداقت شقايق را به قلبت ثابت كنی وقتی كه كلمه ها دست به دست هم ميدهند تا تو را در گذر زمان به دست بيابان تنهايی و فراموشي بسپارند.وقتی كلمه ها آنقدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری ياری كنند.وقتی می فهمی كه بايد حتی از كلمات و روح آسمانيشان هم نا اميد شوي آن وقت سكوت زيبا ميشود.آن وقت همه از سكوتت می فهمند كه تو چقدر آسمان را دوست داری و اين زمين را در مقابل يك تكه ستاره ی خاموش هم نمی پذيري.
با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه
رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه
تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه
باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه
با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه
مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...
توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...
تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم...
تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...
مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا
يه سکوت بی پناهم............
توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...
انتظار هر نگاهم...
تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...
اشکها امشب شما با گونه هایم تا کنید
بغض بد راه نفس را بست آن را وا کنید
سکه خورشید دل گم شد پر از تاریکی ام
دست در دستم نهید این سکه را پیدا کنید
نیست امّا یاد او در سینه غوغا می کند
من که خاموشم شما ای اشکها غوغا کنید
صادقانه به لحظه ها دل بسته ام تا روزی طعم شيرين
با تو بودن را احساس کنمبه عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روي صحفه ی ساعت بچرخند
بلکه روز موعود فرا بر
سد و من سر شار از عطر نگاه تو شوم.
من لحظه ها را می شمارم...
این جهان پیش نمی رود ،آن هنگام که تو در دستهای من نیستی
خورشید نیز نمی تابد هنگامی که من بدون تو هستم
و جایی خالی در قلب من وجود دارد
آن هنگام که تو رفتی و از من دور شدی
خیلی طولانی شد و این انتظار مرا به مرگ می کشاند
من زنده نیستم مگر زمانی که در اینجا در کنار من هستی
دقیقه ها را می شمارم ، ساعت ها را می شمارم ، ثانیه ها را شماره می کنم
تا اینکه دوباره اینجا در کنار من هستی و هر دقیقه
ساعت ها به طول می انجامد
تا اینکه تو با من هستی
تا آن هنگام که دوباره در چشمان تو نظاره می کنم
و هنوز زمان می ایستد ! تا اینکه رهایی بخشد ، رهایی...

و هر روز گویی به نظر می رسد برای همیشه به طول می انجامد ، من مجال را از دست دادم.
هنگامی که من باید تو را می بوسیدم نمی توانم منتظر بمانم.
چرا که من زندگی می کنم برای عشقی که ما می سازیم
نمی توانم نفس بکشم تا آن هنگام تو را در کنار خود احساس کنم
و من در تاریکی گم می شوم تا اینکه اینجا در دستهای من هستی
نمی توانم بیش از یک دقیقه منتظر بمانم
به خاطر اینکه به تو عشق می ورزم
مرا وادار مکن تا مدتی طولانی ازتو دور بمانم
چرا که انتظار مرا دیوانه می کند
من زنده نیستم
تا اینکه اینجا در کنار من هستی
اینجا در کنار من...
شادي آنگاه از راه مي رسد كه با زندگي جفت مي شوي،
چنان هماهنگ كه هر كار با لذت همراه مي شود،
و ناگهان در خواهي يافت:
مكاشفه تو را دنبال مي كند.
اگر به كاري كه انجام مي دهي عشق بورزي،
اگر شيوه زندگيت را دوست بداري،
در مكاشفه بسر مي بري،
هيچ چيز، انحرافي در تو ايجاد نمي كند.
آن گاه كه چيزي تو را از اين حالت بيرون مي برد،
اين بدان معناست كه واقعاً به آن چيزها علاقه نداري.
به چه مانند کنی عشق مرا؟
به هراس در دل شب؟
به يکی سينه پر آه؟
يا به يک ديوانه؟ که هراسان شده رفته به کوه ـــــــ
به بلای جانسوز؟
يا آتش در آن خلوت نوباوه تو؟
به چه مانند کنی دل مرا؟
به لاله پزمرده شده ؟
به يکی هرزه چمن ؟
يا به يک مستانه؟
به به يک جرعه محبت محتاج
يا بشکسته نتوان بند زد؟
به چه مانند کنی شيوه رفتار مرا؟
به يکی هرز شده { تلف شده }
به يکی ناآشنا از غم ودرد؟
يا به يک مه بی ناز؟
حال رفتنم را به چه مانند کنی؟
به شادی وشعف؟
به يکی جرعه شراب ؟
به يکی راحت جان ؟
يا به اميد فردايی روشن از پس من؟
به آرامی يک کوه پس از غرش دود وآتش؟
بودنم را به چه مانند کنی؟
يا به هر چه که لايق بودم؟
به يکی پست چون گل خار ؟
يا به يک مهره سياه در شطرنج؟
دستمال مچاله شده در سطل زمان؟
به مسافر که هر لحظه بايد برود؟
يا به يک آينه دق شده در کنج اتاق؟
به يکی چوپان يک گله
که هر آن گرگی به آن ميتازد؟
به چه مانند کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا نگهدار
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است.
هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛
بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر مي كنند،
همسران تظاهر مي كنند ـ
تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند.
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزيدن، مهارت نيست،
بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه
انسانيت حقيقي زاده مي شود.
ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.
گاهی عشق ها و وابستگی های دنيوی,
دانسته ها, کتابها و مکتب ها, پيله هايی ميشوند
که دور خود ميبافيم و درونشان اسير ميشويم.
در حاليکه خدا وند عشق مطلق است و همه را زيبا
و پاک و رها آفريده است. پيله ها را ما ميسازيم و
آزادی الهی خود را محدود ميکنيم,
و يک عمر, غرق در غم و اندوه بيهوده, می پنداريم
زندگی بجز اين تنگنای تاريک کوچک نيست.
چه حيف! چه افسوس! که عمر با ارزشمان را در اين
زندان خود ساخته بدين سان هدر ميدهيم؟!
سلام و صدها سلام بر شما دوستان خوبم!
امشب,در يک سکوت بی پايان,
نگرانيهايم, ترسهايم, و تمام اضطرابهايم
را به خدا وا می گذارم.
امشب ,در آسمان مخمل سياهم,
ستارگان نورانی زندگيم را يکی يکی
به خدا وا می گذارم.
به او, به آن مهربان ترين, دلسوزترين, داناترين....
امشب, برای اولين بار, تمام باری را که
سالهای طولانی بر دوش کشيده ام
بر آغوش مادرانهء زمين می نهم.
و رها ميکنم هر آنچه, هر آنکه, با خود دارم...
حتی اين جسم عزيز نازنينم را....
چه هستم؟
که هستم؟
شايد يک قطرهء ناچيز آب در يک اقيانوس بی انتها...
و شايد فقط يک شعاع کوچک نور در انوار آفتاب...
معلّق در کهکشانها...
يک ذرّهء مملو از عشق و آگاهی....
سبک, بی وزن, رها در خلاء هستی
رها, رسته, آزاد, تسليم
يک لحظه مسلمانم......