تبليغاتX
محبت
 
محبت
 
 
وبلاگی برای جوانان ایرانی
 

دوباره دل هوس با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشمهات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشمهاتو به دنیا نمیدم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 

همه جا تاريك  است.

همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام...

بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد.

تاريكي از هر جا مي ريزد....

و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد.

ومن...

نجوايم را بر ديواره هاي دل تاريكم حك مي كنم

تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد...

سكوت در همه جا مي پيچد...

و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چرگد.

و من...

زخمه بر دلم مي زنم...

شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی.

تا ديگر انتظارت را نكشم.

و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

به سرخی می گرايد و

                        نشانه های زندگی

                                    حکم بر فراموشی ميدهد ،

 چاره ای نيست جز

 حرکت در مسير سرنوشت...

 

روزها گذشت

و درخت انتظار

جز ميوه نااميدی

ثمری نداشت

                                                باران شبانه نيز

                                                            در تشنگی کوير غرق شد

 

آنچه در باغچه آرزو يافت می شد

                        عطر دروغين گل ياس بود و بس

 

باغ در اسارت گل پاييزی است

            اما ديگر بهانه ای برای ماندن نيست

                        بايد موج شد و رفت

                                    بايد برای استقبال بهار آماده شد

                                                بايد گل پاييزی را

در دست سرنوشت رها کرد

 

فراموش کردن تو ممکن نيست...

اما بايد از تو گذشت...

برای رسيدن به صبحی بهاری

آرزوی رسيدن به تو را بايد به صندوقچه خاطرات سپرد...

 

بازهم اين کاغذ خيس نوشته ام را ناتمام می گذارد...

خداحافظ ای....

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی...

به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم

چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای...

يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت

دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست

همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...

چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...

بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست.

همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم

چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست

نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده.

چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه.

اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا

به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند

به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ

شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد...

زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن

نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!

منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...

کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...

مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما ماندنی است یا ...

 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم

شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ...

ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 

توی نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم ...
به حرفات ،‌ به دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات

نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی
اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

وقتی كه نمی توانی بوسيله كلمه ها صداقت شقايق را به قلبت ثابت كنی وقتی كه كلمه ها دست به دست هم ميدهند تا تو را در گذر زمان به دست بيابان تنهايی و فراموشي بسپارند.وقتی كلمه ها آنقدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری ياری كنند.وقتی می فهمی كه بايد حتی از كلمات و روح آسمانيشان هم نا اميد شوي آن وقت سكوت زيبا ميشود.آن وقت همه از سكوتت می فهمند كه تو چقدر آسمان را دوست داری و اين زمين را در مقابل يك تكه ستاره ی خاموش هم نمی پذيري.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه

رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه

تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه

تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه

با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... 

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...

مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا

يه سکوت بی پناهم............

توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...

انتظار هر نگاهم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

اشکها امشب شما با گونه هایم تا کنید

 بغض بد راه نفس را بست آن را وا کنید

 سکه خورشید دل گم شد پر از تاریکی ام

 دست در دستم نهید این سکه را پیدا کنید

 نیست امّا یاد او در سینه غوغا می کند

 من که خاموشم شما ای اشکها غوغا کنید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 

صادقانه به لحظه ها دل بسته ام تا روزی طعم شيرين 

 با تو بودن را احساس کنمبه عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روي صحفه ی ساعت بچرخند

بلکه روز موعود فرا برسد و من سر شار از عطر نگاه تو شوم.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 من لحظه ها را می شمارم...

این جهان پیش نمی رود ،آن هنگام که تو در دستهای من نیستی

 

خورشید نیز نمی تابد هنگامی که من بدون تو هستم

 

و جایی خالی در قلب من وجود دارد

 

آن هنگام که تو رفتی و از من دور شدی

 

خیلی طولانی شد و این انتظار مرا به مرگ می کشاند

 

من زنده نیستم مگر زمانی که در اینجا در کنار من هستی

 

دقیقه ها را می شمارم ، ساعت ها را می شمارم ، ثانیه ها را شماره می کنم

 

تا اینکه دوباره اینجا در کنار من هستی و هر دقیقه

 

ساعت ها به طول می انجامد

 

تا اینکه تو با من هستی

 

تا آن هنگام که دوباره در چشمان تو نظاره می کنم

 

و هنوز زمان می ایستد ! تا اینکه رهایی بخشد ، رهایی...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

 

و هر روز گویی به نظر می رسد برای همیشه به طول می انجامد ، من مجال را از دست دادم.

 

 

هنگامی که من باید تو را می بوسیدم نمی توانم منتظر بمانم.

 

چرا که من زندگی می کنم برای عشقی که ما می سازیم

 

نمی توانم نفس بکشم تا آن هنگام تو را در کنار خود احساس کنم

 

و من در تاریکی گم می شوم تا اینکه اینجا در دستهای من هستی

 

نمی توانم بیش از یک دقیقه منتظر بمانم

 

 

به خاطر اینکه به تو عشق می ورزم

 

مرا وادار مکن تا مدتی طولانی ازتو  دور بمانم

 

چرا که انتظار مرا دیوانه می کند

 

من زنده نیستم

 

تا اینکه اینجا در کنار من هستی

 

اینجا در کنار من...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور
کردم . به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من
و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .خاطرات
خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخند ها، شیرینی ها، مصیبت ها،... همه و همه
را می دیدم.
اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جای پا است. نگاه کردم همه سخت ترین
روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها،
بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها
نمی گذاری هیچگاه مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که
زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و
دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد وگفت:فرزندم ! من به تو قول داده بودم که
همراهت خواهم بود.
در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم
هرگز تو را تنها نگذاشتم
هرگز تو را رها نکردم حتی برای لحظه ای
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی،جای پای من است وقتی تو را
بدوش کشیده بودم !!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 
  آيا هر گاه دامنة‌ انرژي دو نفر با يكديگر تداخل يا تماس پيدا كند تبادل و تأثير متقابل انرژي ها اتفاق مي افتد. خواسته يا ناخواسته سطح انرژي ديگران را حس مي كنيم. وقتي به طور خود به خودي كسي را دوست داشته باشيم يا احساس خوشايندي نداشته باشيم علت اصلي آن در ارتباط با طبيعت امواج انرژي است كه در هالة‌ آن شخص احساس مي كنيم. اگر احساس ترس‌،‌ ناخشنودي و يا خشم داشته باشيم اين امواج نه تنها بر روي تصوير ذهني ما از ديگران اثر مي گذارد بلكه در سيستم انرژي خودمان هم مؤثر است. اگر از حضور كسي احساس تنش يا ناآرامي مي كنيد بدون اين كه دليل واضحي داشته باشد يا حتي شايد احساس كنيد همه چيز در درون تان منقبض است علت آن تشعشعات هالة‌ آن مشخص مي تواند باشد. از طرف ديگر اگر در هالة‌ شخصي به شعف و عشق و آرامش پي ببريد به شكل خاصي از حضور آن شخص حال تان بهتر مي شود بدون اين كه حتي حرفي رد و بدل شود.وقتي امواج دو نفر به شدت يکديگر را جذب کنند آنوقت احساس عشق را تجربه خواهند کرد.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 
از غيبت‌، تهمت‌، قضاوت نسنجيده در مورد افراد يا حوادث‌، حسادت‌، كينه‌، دروغ‌، جر و بحث كردن با ديگران و رنجاندن آنها به شدت پرهيز كنيد. زيرا با انجام دادن اين گونه اعمال به دور خودتان تراكمي از نيروهاي منفي جمع آوري مي‌كنيد و كسي كه از اين مقدار زياد نيروهاي منفي عذاب مي‌كشد، خودتان هستيد. زماني كه به ديگران خوبي و كمك مي‌كنيد، تجمعي از نيروهاي مثبت را به دور خودتان فراهم مي‌آوريد و اين نيروهاي مثبت باعث آرامش و شادي شما مي‌شوند. هنگامي كه وضو مي‌گيريد، الكتريسته‌هاي ساكن را به سطح بدن مي‌آوريد. آب رسانا است و شما امواج آرام بخش را توليد مي‌كنيد. با كشيدن مسح سر، اين امواج را به كورتكس مغز انتقال مي‌دهيد و باعث مي‌شويد كه ناحية شلوغ ذهن آرام گيرد. با مسح پا، انتقال امواج آرام بخش را در اندام‌هاي پاييني سرعت مي‌بخشيد. منطقه‌اي كه در روي كره زمين‌، بيشترين مقدار اين امواج را داراست‌، كعبه است‌. زماني كه شما نماز مي‌خوانيد و در جهت خانة خدا قرار مي‌گيريد و 7 قسمت بدن با زمين تماس پيدا مي‌كند، امواجي را دريافت مي‌كنيد كه باعث آرامش شما مي‌شوند. براي افزايش نيروهاي مثبت خود مي‌توانيد در يك وان حمام‌، پر از آب و نمك به مدت 20 دقيقه قرار بگيريد، در بطري‌هاي رنگي آب خوراكي بريزيد و به مدت 2 ساعت در معرض نور خورشيد قرار دهيد، سپس آنها را در يخچال بگذاريد و از آن بنوشيد. خورشيد منبع سرشاري از انرژي مثبت است‌. بدون كفش و جوراب روي چمن راه برويد. زيرا كه طبيعت منبع پر انرژي نيروهاي مثبت است‌. از ديگر راههاي افزايش نيروهاي مثبت و دروني قدرداني از خداوند به دليل نعمت‌هاي بي كرانش مي‌باشد. خداوند فرموده است‌: نعمت‌ها را شكر و سپاس گوييد تا آنها را براي شما زياد كنم‌. شكرگزاري به شما احساس بودن و داشتن مي‌دهد، و اين احساس خود به افزايش آرامش و نشاط منجر مي‌شود. چون شما به خاطر آن چه كه داريد شكر مي‌كنيد، نعمت‌هاي معنوي از قبيل شادي‌، سلامتي‌، صداقت و آرامش دروني به شما عطا شده است‌. امروز را صرف شادي بخشيدن به خود و دوستانتان كنيد. فردا غذاي سالمي بخوريد. روز بعد با خودتان صادق باشيد.اگر موضوعي شما را ناراحت كرد، به موضوع‌ِ دوست داشتني فكر كنيد. روز بعد را در تفكر آرام سپري كنيد. شما با سپاسگزاري مي‌توانيد روحتان را پاك و نيروهاي آن را در جهت مثبت و صعودي افزايش دهيد و اين مسئله باعث باز شدن درهاي بي‌شماري از نيروهاي مثبت از كائنات به روي شما مي‌شود.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 
چگونه به فردي دوست داشتني تبديل شويم‌؟
    
    1 - از انتقاد بي‌جا، سرزنش مداوم و گله و شكايت بپرهيزيد.
    2 - در ارزيابي‌هاي خود صادق و بي‌ريا باشيد.
    3 - خواسته‌هاي ديگران را بفهميد.
    4 - همة مردم را دوست داشته باشيد.
    5 - لبخند بزنيد.
    6 - به خاطر داشته باشيد نام هر شخصي براي خود شخص زيباترين و پرمعني‌ترين نام است‌.
    7 - شنونده خوبي باشيد و درد دل مردم را بشنويد.
    8 - در جهت علايق اطرافيانتان با آنها صحبت كنيد.
    9 - اين باور را به ديگران القا كنيد كه آنها را قبول داريد و در انجام اين كار نهايت صداقت را داشته باشيد.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

شادي آنگاه از راه مي رسد كه با زندگي جفت مي شوي،
    چنان هماهنگ كه هر كار با لذت همراه مي شود،
    و ناگهان در خواهي يافت:
    مكاشفه تو را دنبال مي كند.
    اگر به كاري كه انجام مي دهي عشق بورزي،
    اگر شيوه زندگيت را دوست بداري،
    در مكاشفه بسر مي بري،
    هيچ چيز، انحرافي در تو ايجاد نمي كند.
    آن گاه كه چيزي تو را از اين حالت بيرون مي برد،
    اين بدان معناست كه ‏واقعا‏ً به آن چيزها علاقه نداري.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

به چه مانند کنی عشق مرا؟

به هراس در دل شب؟

به يکی سينه پر آه؟

يا به يک ديوانه؟ که هراسان شده رفته به کوه ـــــــ

به بلای جانسوز؟

يا آتش در آن خلوت نوباوه تو؟

به چه مانند کنی دل مرا؟

به لاله پزمرده شده ؟

به يکی هرزه چمن ؟

يا به يک مستانه؟

به به يک جرعه محبت محتاج

يا بشکسته نتوان بند زد؟

به چه مانند کنی شيوه رفتار مرا؟

به يکی هرز شده { تلف شده }

به يکی ناآشنا از غم ودرد؟

يا به يک مه بی ناز؟

حال رفتنم را به چه مانند کنی؟

به شادی وشعف؟

به يکی جرعه شراب ؟

به يکی راحت جان ؟

يا به اميد فردايی روشن از پس من؟

به آرامی يک کوه پس از غرش دود وآتش؟

بودنم را به چه مانند کنی؟

يا به هر چه که لايق بودم؟

به يکی پست چون گل خار ؟

يا به يک مهره سياه در شطرنج؟

دستمال مچاله شده در سطل زمان؟

به مسافر که هر لحظه بايد برود؟

يا به يک آينه دق شده در کنج اتاق؟

به يکی چوپان يک گله

که هر آن گرگی به آن ميتازد؟

به چه مانند کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا نگهدار

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

    يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
    اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
    به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است.
    هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛
    بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
    به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
    ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
    والدين تظاهر مي كنند كه
    فرزندانشان را دوست دارند،
    شوهران تظاهر مي كنند،
    همسران تظاهر مي كنند ـ
    تظاهر و تظاهر.
    البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند.
    بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
    اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
    عشق برترين هنر زندگي ست،
    به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
    اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
    بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
    بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
    عشق، هنر است.
    عشق ورزيدن، مهارت نيست،
    بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
    به همين سبب اميد آن هست كه
    روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
    در واقع تنها در چنان روزي ست كه
    انسانيت حقيقي زاده مي شود.
    ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
    آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم

از همه چيز و همه کس به تو گفتم
های های گريه کردم
زار زار ناله کردم

گفتم اينجا غصه دارم
هيچکس را هم ندارم
از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم
مثل اينکه کودک هستم
از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟

تو به من خنديدی و گفتی که باز هم
در اين دنيای زيبا
چشم بر خوبيها بستم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

گاهی عشق ها و وابستگی های دنيوی, 

دانسته ها, کتابها و مکتب ها, پيله هايی ميشوند

که دور خود ميبافيم و درونشان اسير ميشويم.

در حاليکه خدا وند عشق مطلق است و همه را زيبا

و پاک و رها آفريده است. پيله ها را ما ميسازيم و

آزادی الهی خود را محدود ميکنيم,

و يک عمر, غرق در غم و اندوه بيهوده, می پنداريم

زندگی بجز اين تنگنای تاريک کوچک نيست.

چه حيف! چه افسوس! که عمر با ارزشمان را در اين

زندان خود ساخته بدين سان هدر ميدهيم؟!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  | 

سلام و صدها سلام بر شما دوستان خوبم!

امشب,در يک سکوت بی پايان,

نگرانيهايم, ترسهايم, و تمام اضطرابهايم

را به خدا وا می گذارم.

امشب ,در آسمان مخمل سياهم,

ستارگان نورانی زندگيم را يکی يکی

به خدا وا می گذارم.

به او, به آن مهربان ترين, دلسوزترين, داناترين.... 

امشب, برای اولين بار, تمام باری را که

سالهای طولانی بر دوش کشيده ام

بر آغوش مادرانهء زمين می نهم.

و رها ميکنم هر آنچه, هر آنکه, با خود دارم...

حتی اين جسم عزيز نازنينم را....

چه هستم؟

که هستم؟

شايد يک قطرهء ناچيز آب در يک اقيانوس بی انتها...

و شايد فقط يک شعاع کوچک نور در انوار آفتاب...

معلّق در کهکشانها...

يک ذرّهء مملو از عشق و آگاهی....

سبک, بی وزن, رها در خلاء هستی

رها, رسته, آزاد, تسليم

يک لحظه مسلمانم......

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط پدرام  |