|
محبت
|
||
|
وبلاگی برای جوانان ایرانی |
این جملرو توی یه وبلاگ دیدم که خیلی هم خوشم اومد(گوشاتون رو تیز کنید... به دل نگیرید.منظوری ندارم ها!!!)
می دانيد چرا خيلی از مردم عشق را درست نمی فهمند ؟ چون عشق را با هوس عجين کرده اند.
دوستان گلم از اینکه نظر های سازنده می دید خیلی ممنونم.به روی چشم هر چی گفتید عمل میکنم تا شما ها عزیزان با رضایت به این کلبه محقر سر بزنید.دعای خیرم پشت سرتونه.امیدوارم همتون موفق و پیروز باشید.راستی من یه نظری دارم!!(نخندید ها)من می گم از این به بعد یه سری مطلبای خودمونی توی وبلاگ بیندازم.یعنی این طوری بگم ها درد و دل کنیم ببینیم هرکس چه وضعی داره.نمونشو توی این دو سه روز می ندازم.فقط اگه هر حرفی در مورد اونا داشتید بگید.اگه شد حتما توی وبلاگ می اندازمش.باز هم جا داره ازتون تشکر کنم.
با نام خدا این مطلبو شروع میکنم.
اول از همه بگم این مطلبارو بی منظور نوشتم یعنی منظورم کس خاصی نیست.اگه شما هم نظری درباره این حرفایی که الان میگم دارید حتما بگید.خب از کجا شروع کنیم؟از اول.ببینید دوستان گل حرف سیاسی نمسزنم ولی این رو خودتون میدونید که الان وضع جامعه چه طوره.منظورم از جووناس.این قدر مد و از این حرفا زیاد شده که اگه شنا بلد نباشی توی این دریای مواج غرق میشی.تنها شما رو نمیگم ها!!خودم هم مثل شما.حالا حساب کنید با این وضعی که دخترا و پسرا میان بیرون و به راحتی هم جلوی چشم یه ملت با اشوه راه میرن خداییش اونایی که توی کار نیستن یه کم سر و گوششون می جنبه و شاید بگن مگه ما چی کم داریم که مثل اونا نباشیم؟پس هی میگردن و میگردن.اگه آدمای خوش گذرون باشن با هرکسی که از راه برسه و لبخند بزنه دوست میشن ولی اگه نه از این جوونای وسواس باشن که میگن باید این جوری باشه،اون جوری باشه(و البته اصلش هم همینه ها!!ولی نه خیلی وسواس)باید این قدر صبر کنن تا ننشون براشون آستین بالا بزنه(نه این که پررو پررو بگن من یه...نه انشا ا.. دم ازدواج اون هم در 37 سالگی!)انصافا این امر تقریبا صدق میکنه.چون ببینید خودتون دیگه.الان نمونه بارزش خودم(راه دوری نمیره!!)یه بنده خدایی بد جور گیر داده بود که من می خوامت،من عاشقتم،دیوونتم،(فلانتم...!!!)و از این جور حرفا.ولی جالب اینجاست این خانوم که از زور شیره در کردن بدنش کاملا چسبونکی شده بود! به قرار اول نکشید که از صحنه روزگار محو شد.هرکس پیداش کرد یه جایزه پیش من داره(بابا بی خیال،خودتو خسته نکن)حساب کنید دیگه اصلا نیاز به گفتن نداره ولی اعتماد توی این زمونه سخته.بعضی از دوستان خوب ما هستن که توی عشقشون به یه نحوی شکست خوردن.ما کاری نداریم کی مقصره ولی بعضی از اونا طوری رفتار میکنن که انگار زندگی براشون غیر ممکنه!!(آخه خداییش اینم حرفه!)یا یکی سیاهرگ روی انگشتشو میزنه یا اون یکی اعتصاب غذا میکنه(البته نصف شب تلافی می کنه)ولی حرف ما اینه و اونا هم خودشون می دونن بابا آخر خط که نیست.به قول یه بنده ی خدا مگه با جنس مخالف نبودن به قیمت مرگه؟درسته بودنش لازمه(اگه لازم نبود خدا دو جنس نمی آفرید)ولی نه طوری که فکر کنین زندگی غیر ممکنه.باور کنید می شه.اگه تونستید دلشو به دست بیارید(البته اگه طرف ارزششو داره)که عالی می شه ولی اگه دیدید هیچ راهی وجود نداره و حتی شدن هم نداره چه دلیلی داره پا کنین تو کفش بابا بزرگ که من می خوام که می خوام!!باور کنید باز هم میگم این کار شدنیه.امتحان کنید(البته اونایی که تو این قید و بندا نیستید این حرفارو نشنیده بگیرید.شما ها جو گیر نشید و کار دستتون بدید و فردا با مامور بیاین در خونمون بگین این یارو اغفالم کرد!!!
ولی اونایی هم که با یه نفر دوستن سعی کنن تا جایی که جا داره فداکار باشین و صداقت رو هم فراموش نکنین.مطمئن باشین هر وقت تونستید این دو تا رو با هم انجام بدید برنده اید.
هوای بوی نم گرفته دوباره دلم گرفته
صدای گریه ی بارون تو خیابون دم گرفته
با نگاهت قلبمُ ازم گرفتی اینم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتی اینم بمونه
گفتی که قلبتُ پس می دم دیوونه اینم بمونه
گفتم این قلب تو اِ پشیت بمونه اینم بمونه!
خواستم عاشقت کنم گفتی محاله اینم بمونه
گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله اینم بمونه
من می گفتم شب عشق به این سیاهی
نداره ترسی برام وقتی تو ماهی
تو می گفتی آره من ماهم ولی
تو اومدی آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه...
در برهوت «نداشتن»
سرشار از «خواستن»
همانگونه که همیشه ترجیح می دادی،
ایستاده ام
چگونه دوام خواهم آورد
این همه «خواستن» و این همه «نداشتن» را...
و در تنگنای «داشتن» های نا خواسته،
هر روز اسیر تر بودن را

راهی می بینم.
آینده پنهان است ،
اما مهم نیست .
همین کافی است که تو همه چیز را می بینی ،
و من تو را.
فعلا بای.
رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک
رهگذار عمر گاهی در فضایی دور یا نزدیک
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز می میرد
چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست
در برهوت «نداشتن»
سرشار از «خواستن»
همانگونه که همیشه ترجیح می دادی،
ایستاده ام
چگونه دوام خواهم آورد
این همه «خواستن» و این همه «نداشتن» را...
و در تنگنای «داشتن» های نا خواسته،
هر روز اسیر تر بودن را
طنین هق هق من می رود به همره باد
نه درکلام تویک واژه بلیغ سرور
نه درروایت من، یک نشان زگفته شاد
بگو چه چاره کنم؟
که من زچنگ جدایی نمی شوم آزاد
بگو چه چاره کنم؟
که هرچه ناله برآرم نمی روی زیاد
بگو چه چاره کنم؟
تودرسرای غمت خفته ای به شهرغریب
منم به خانه خود، درحصار تنهایی
نه درکویرخیالم امید دیدن تو
نه درخزان تنم قدرت شکیبایی
تو ای ملامت محض چگونه پرکشم ؟
که درمیانه ما کوهها وصحراهاست
بیا ز دور ، براحوال خویش گریه کنیم
چراکه فاصله ما به قدر دریاهاست
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
وقتی شب
لحظه ی زخم خورده ی بختم
را پلک می زند
و زمان
ثانیه های تب کرده را
در لابه لای آخرین فنجان قهوه
شعله شعله از چشمانم می چکد
...
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
بر روی کدام جدول
نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟
و باقیمانده ی من از تفریق تو
... هیچ ...
در کدام برج قمرم در عقربت افتاد
و آسمان
قبر بلندی شد بالای سرم ؟
من
به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟
به طلوع کدام حادثه ؟
که از قله ی نگاهت سقوط کردم ...
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
من از آسمان سخت نومیدم،ای دوست! نومید نومید....
می دانی؟اینجا نباریده دیریست باران نتابیده خورشید. نروییده دیگر نهالی زمین پوک و خالیست:
نه از بوتــه خشک خـاری،پنــاهی
نه بر کشتزاری گواهی از شیاری
من،از آسمـــــــان سخت نومیـــدم
آری!
بر این دشت خاموش،در یاد داری!
چه گل های نازان پاکی؟ چه آزاد سروری؟ چه تاکی؟
................................................................................................................................................
چه بادی که سرمست! چه بیدی که بیتاب! چه آهوی مستی،که در بیشه خواب...
چه خوابی!
بر این دشت خاموش ،در یاد دارم که: مرغان سرود سفر ساز کردند.
هوا سخت تاریک و نا مهربان شد
تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آن گـــــــــاه در یــــــــــــاد دارم: خزان شد.
چه گل ها که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گل ها،که غمناک،بر خاک...
نه از سرو دیگر نشان ماند
نه از تاک
نه از آسمان شکوهنده ی پاک...
دیگر من از آسمان سخت نومید...
نومید نومیدم،
ای دوست
آن سوی دستهامان، آنسوی خستگی
ما یکدیگر را آواز داده ایم
و از دو سوی رود جدایی مرغ لبانمان را پرواز داده ایم
در جاده های گندم آن جفت شادپا را می بینی؟
که برگ های ترد شقایق را از خواب سرخ رنگ
مثل هزار گله پروانه بیدار می کنند؟
آن جفت بی خیال آن پچ پچ نهانی!آن خنده های راز!
بیدار ساز وسوسه!جوش آور نیاز! آن جت شادپا را می بینی؟
آن سوی چشم هامان،آن سوی سایه ها مادر طلوع رنگی احساس
دیدار کرده ایم و جاده های گمشدگی را
بیدار کرده ایم آن سوی لحظه ها...
اینجا ولی.هنوز از انبوه هم و خویش چشم مرا به حیرت می کاوی
و در کویر دور نگاهم طرحی به جز گریز نمی یابی

بی تو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم
با تو عمری میتونم به هرچی میخوام میرسم
من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم
بی تو اينجا چه غريبانه شبی ميميرم
دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند
قهر می گردد و من با خود خود درگيرم
دير ساليست که ميخوام از اينجا بروم
ولی انگار که با قلب زمين زنجيرم
مثل اينست که من با همه هق هق خود
روی سجاده احساس تو جان می گيرم
ساعتی گريه و غم هيچ نميخواهد و من
در الفبای زمان خسته اين تقديرم
گفتي بمان ، مي خواستم اما نمي شد
گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد
گفتم که مي ترسم من از سحر نگاهت
گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد
گفتي که تا فردا خداحافظ ولي آه
آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد
کوتاه مي نويسم مثل آخرين نفس مادر بزرگ ...
من
خورشيد را ديده ام.
خورشيد را ديده ام
وقتی که از زمين
پروانه می خرید
وقتی که
نگاه هرز ستاره را
به ظلمات شب می بخشید
من
چشم خورشید رابوسیدم
و
تن
به ستاره بخشیدم
من...؟ ...
شب من پنجره اي بي فردا
روز من ، قصه ي تنهايي ها
ماهي ام ، ماهي دور از دريا
هيچ كس با دل آواره ي من
لحظه اي همدم و همراه نبود
هيچ شهري به من سرگردان
در دروازه ي خود را نگشود
كولي ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
كولي ام ، خسته و سرگردانم.
در زايش سرد لحظه ها
ثانيه ها صف كشيده
مي روند خاموش
تند مي آيند و
بي هيچ درنگي
ميروند
چقدر رام و آرام...
آه ...تند ميروند
اين ثانيه ها و
چه خاموش
لبان خسته ي من
انگار كسي مرا
صدا ميزند
كسي انگار
تو را جار ميزند
دراين انحناي
خاكستري خطوط
ميان اين هياهوي ناشكيب
كيست كه ...
بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه كه مينگري ..
دردناک بود
مردی که روی زمين نشسته بود
و به ستونی تکيه کرده بود
و با چشمان قهوه ای رنگش
به دوردستها مينگريست
دردناکتر بود
عابرانی که از کنارش می گذشتند
کسی نمی پرسيد:
آقا کاری از من ساخته است
آقا اتفاقی افتاده است
فقط از کنارش عبور می کردند
حتی نگاهش نمی کردند
...
به جاي لعنت بر تاريکي شمع روشن کنيد.
آن زمان كه با خود فكر ميكني هيچ كس به حرفهايت گوش نمي كند , شخصي براي ديدنت ثانيه شماري مي كند 
خدایا !
راهی می بینم.
آینده پنهان است ،
اما مهم نیست .
همین کافی است که تو همه چیز را می بینی ،
و من تو را.

روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم.
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
كجا مي رود اين فانوس،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوا تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام .
از چشم ناپيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند
وآبي جامه هاشان بارنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد
پنجره رؤيا گشوده بود
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته پايين و بالا مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاه نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب!
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا - در بستر پر علف تاريكي - نچكيده بودم!
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.