تبليغاتX
محبت
 
محبت
 
 
وبلاگی برای جوانان ایرانی
 

سلام و صد سلام گرم و با محبت به همه شما عزیزان.

آرزو دارم که این ایام به کام همتون بوده باشه.

همچنین عید سعید فطر رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و آرزومندم که گناهانمون به واسطه ریاضت توسط پروردگار محو شده باشه.

همچنین سرنوشت یک سال ما در شب قدر و به دست آقا صاحب الامر امضا شد.

 

این عکس رو پسر عمه عزیزم گرفته

محبت امروز رو به یه موضوع فرهنگی و اجتماعی بسیار مهم اختصاص دادم.گرچه نیمی از سخنان امروز رو با شرکت در چندین کنفرانس برداشتم،ولی نتیجه جالبی گرفتم که امیدوارم تا آخر بخونید.

چند سال پیش یه تعداد دانشمند و روانشناس اجنبی(!)برای شناخت قدرت تلقین دست به آزمایش جالبی زدن.اونا دو تا قاتل اعدامی رو برای آزمایش انتخاب کردن.

روز آزمایش که روز اعدامشون بود ابتدا اونا چشم یکی از قاتلا رو بستن و جلوی چشم اون یکی شاهرگش رو زدن.اون قاتل جان دادن هم سلولیش رو با چشم دید.بعد از چند دقیقه چشمای خودش رو هم بستن،یه خط کوچیک با پشت تیغ روی دستش کشیدن و لوله آب گرمی رو خیلی ماهرانه روی دستش باز کردن.با این که هیچ رگی زده نشده بود و هیچ خونی هم از بدن قاتل دومی خارج نشده بود،در کمال تعجب همه روانپزشکان و دانشمندان،دومی هم جان داد.  

دیدید عزیزان؟قدرت تخیل و تلقین انسان میتونه تا حد مرگ بالا باشه.

حالا در حد کم رو نگاه میکنیم.

فرض کنید که میخواید با یه سرمایه شغل جدیدی رو آغاز کنید.شما مجبورید دو هفته بدون هیچ اطلاعی از کار فکر کنید.در طی این مدت هی با خودتون بگید من ممکنه نتونم،ممکه ورشکست بشم،نکنه ... و هی روی ذهنتون پیغام میزارید که من نمیتونم،نمیشه،نشه و ... .این همه تلقین منفی و به اصطلاح پیغام گذاری منفی روی ضمیر ناخودآگاه به یه باور تبدیل میشه.

بعد از دو هفته که میخواید دست به کار بزنید مدام ذهنتون یادآوری میکنه که تو نمیتونی.ولی مگه خاطره بدی هست؟نه؛خاطره تلخی در کار نبوده ولی اون همه پیغام گذاری منفی موجب شده که"نمیتونم"به یه امر درونی مثل خاطره تبدیل بشه.

تا اینجا دیدیم که وقتی بگیم درسام سخته سخت میشه؛لباس تیره بپوشیم روحمون کدر میشه؛حرفای هجو بزنیم روحمون تیره میشه و خیلی چیزای دیگه.این تشخیص رو به عهده چشم و گوشی میزاریم که ندای محیط رو بشنون و سرسرکی از کنار مسایل زندگی رد نشن.

و اما نتیجه گیری اصلی ماجرا:

میتونین حدس بزنین چرا اسلام با غیبت کردن به شدت مخالفه و اون رو نوعی گوشت برادر خوردن تلقی میکنه؟

براتون آرزوی موفقیت میکنم و از خدا میخوام که آرزوهای معقولتون رو برآورده کنه.

*اگه حرف داغ و غیر منتظره ای رو شنیدین و تونستین به خودتون مسلط بشین بدونین که روحتون رو وسعت بخشیدین.بخشش یکی از نشانه های روح بزرگه.

شاد باشید.  

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت   توسط پدرام  | 

یه سلام گرم و با محبت به شما مخاطبان عزیز.

امیدوارم که تا الان بهترین لحظات زندگیتون رو سپری کرده باشین.

محبت امروز رو به چند موضوع کوتاه اختصاص دادم.

یکی از منظره هایی که من با دیدنش از خودم بیخود میشم مشاهده صاعقس.

توی شهر ما معمولا دو بار اول بهار و دو بار اول پاییز صاعقه های زیادی میزنه.

باور کنید که برای دیدن صاعقه لحظه شماری میکنم؛اگر چه قبلا فقط نگاش میکردم.

بیشتر این صاعقه ها توی شب شروع میشه.عادت دارم تنها برم روی بوم؛با تمام وجود نگاهش کنم و به خودم فکر کنم.اون لحظه جای فکر کردن به خیلی چیزاس.

اولا مامانم نمیزاشت برم و چند نفر که صاعقه خشکشون کرده یود رو برام مثال میزد؛ولی وقتی دید که خیلی علاقه دارم مانعم نشد.علاقم برای دیدن صاعقه تقریبا با علاقه دو تا عاشق برای ملاقات همدیگه برابری میکنه.ولی...ولی هیچ وقت این رو نگفتم که اگه این موقعیت رو از دست بدم خم به ابروم نمیآرم.ممکنه این حرفم رو نامعقول بدونید ولی اون چیزی که باعث میشه خودم رو نگه دارم و خم به ابروم نیارم انتظار تکرار در آیندس،خواه دور و خواه نزدیک. خیلی دوست دارم بازم بگم ولی ملاحظه اجازه نمیده.

 شکوه و عظمت خدا در خلقت اش نهفته است

 

*چند تا ریز نکته به ذهنم زده بود که مفید دیدم در محبت قرارشون بدم:

*.اگه کسی براتون کاری کرد تشکر رو فراموش نکنید ولی به یاد داشته باشید تشکر زیادی چیزی جز حقارت به همراه نداره.

*اگه دوست دارید در آینده یه مرد یا زن خوشبخت باشید،از حالا ژست ایده آلتون درآینده رو بگیرید؛یعنی چی؟

یعنی اگه دوست دارید یه ریاضی دان بزرگ بشید از همین حالا طوری زندگی کنید که انگار برای همین شغل ساخته شدید،حرف زدنتون،راه رفتنتون و ... .فراموش نکنید که غرور بی مفهومه و نباید لا به لای این حرکات وجود داشته باشه.(و گرنه سقوط امری طبیعیه؛باور نداری؟!)

*سال گذشته افسرده شدم؛اون چیزی که منو رو نجات داد چند عامل ریزه میزه بود: گریه زیاد توی خلوت، دنبال راهی گشتم که بتونم عامل افسردگیم رو بشناسم و از روی عقل و نه قلب تصمیمی بگیرم، لباس شاد پوشیدم(نه جلف!)،صحبت مثبت(معجزه آساست).

*هیچ وقت با قطعیت حرف نزنید؛همیشه به یاد داشته باشید که مبنای هستی بر پایه نسبیته؛حالا مایی که در میون کهکشانها و آسمانها به حساب نمیآیم حرف از قطعیت میزنیم؟

برای همه ما پیش اومده که کارمون در شرف انجام شدن ساقط شده.

*اگه بخوایم حرف حق رو بپذیریم و درکش کنیم باید تعصب بیجا و جانبداری رو کنار بزاریم.

*خیلی درد آوره که از هر ده نفر نه نفر و نصفی آداب معاشرت رو یاد نگرفتن؛پیشنهاد میکنم کتابچه آداب معاشرت رو بخرید و بخونید.

*و آخرین نکته:اگه توی زندگی خطا رفتیم و در آخر از خطامون ضربه خوردیم،خطا رفته ایم اگر از خطا عبرت نگیریم.

خوشحال میشم که انتقاد و نظراتون رو بیان کنید؛در دوستی محبت روی همه بازه.

شاداب،سرزنده و پدرام(خوشبخت)باشید.

حق یارتان.

زیباست؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت   توسط پدرام  | 

یک سلام رنگارنگ و نسبتا خنک پاییزی به همه مخاطبین محبت.

همگی از تابستون راضی بودید؟

به من که خیلی خوش گذشت؛امیدوارم شما هم راضی بوده باشین.

 

 

"هوای گرفته ای بر آرامستان حاکمه.خورشید به غروب نزدیک میشه.پسر قصه ما دو زانو روی مزار مادر که هنوز سنگی نداره نشسته و داره اشک می ریزه.

آخه مادرش هفته پیش به رحمت خدا رفت و داغ رفتن مادر بر روی سینه پسر حک شد.

ولی پسر اشکای متفاوتی داره،.راز و نیازهایی میکنه که فقط یک مادر میتونه بشنوه ولی بچشو دعوا نکنه.

پسر قصه ما نمیتونه خودشو کنترل کنه،ولی ماجرا چیه؟

چرا اینقدر گریه میکنه؟لابد میگید خوب معلومه،عزیز ترین پشتوانش رو از دست داده؛ولی این طور نیست.

همون طور که پسر روی قبر مادر زانو زده خم میشه روی خاکش،روی گلهایی که تقریبا پژمرده شدن.پسر داره توی خاطراتش سیر میکنه.

یادش میآد تقریبا دو ماه پیش بود.با دوستاش قرار گذاشته بود که برن جنگل و تا شب بمونن.وقتی مادر از ماجرا مطلع شد،مخالفت کرد ولی پسر گوش شنوا نداشت.مادر میگفت:

شاید اونا بدیت رو بخوان،نرو پسرم.ولی هنوز حرفای مادر تموم نشده بود که صدای بستن در حیاط اومد.پسر رفت.وقتی به یادش میافته بی قراری میکنه.

آخه از وقتی پدر خدا بیامرزش به رحمت خدا رفته بود پسر روش توی روی مادر باز شده بود.

بازم میره توی خاطراتش.یادش اومد سه هفته پیش با دوستاش رفتن سیگار کشیدن.کلی این ور و اون ور رفتن تا این که شب شد.وقتی به خونه رسید که ساعت از ده گذشته بود.

مادرش که دیگه از بی قراری رنگش سفید شده بود با دیدن پسر اشکش سرازیر شد.از پسر پرسید تا حالا کجا بودی؟پسر مثل همیشه دروغ گفت.مادر نگران که میدونست حقیقت این نیست بازم سوال کرد؛ولی پسر خسته خوش گذرانی بود و دوست نداشت حرفی بشنوه.برای بار سوم مادر پرسید ولی این بار با سکوت همراه نبود. پسر مادرش رو هل داد و از روی غرور به مادر پرخاش بدی کرد. صدای خوردن زمینی به گوش رسید و یک ناله از ته دل.دیگه دل مادر تاب نیاورد و جلوی پسر گفت:خدایا دیگه نمیخوام روی زمین باشم.وقتی من نباشم و محتاجم شدی میآی و سر قبرم گریه میکنی.ولی بر خلاف تصور مادر،پسر این حرف رو یه شوخی بیش فرض نکرد؛راشو کشید و چند لحظه بعد در حیاط بسته شد.مادر آهی از سوز دل کرد.

خورشید تقریبا پشت کوه رفته بود و رنگ نارنجی غبار آلودی آسمون رو گرفته بود.با یادآوری آخرین خاطره دیگه گریه به پسر امان نداد.سرش رو چسبوند به خاک مادر و اونقدر گریه کرد که تمام صورتش گِل شد.نمیتونست اون لحظه رو فراموش کنه.هیچ وقت.

یادشه وقتی مادر این حرف رو زد دوست داشت بگه به درک،ولی هیچ وقت اون لحظه فکر نمیکرد نبودن مادرش یعنی فنا شدنش ،یعنی یه عمر کوله بار سنگین ،یعنی... .

سالهاست که پسر مادرش رو از دست داده ولی هفته ای نیست که جمعه به مزار مادرش سر نزنه.هر وقت چشمش به اسم مادرش میافته نمیتونه اون لحظه رو فراموش کنه.اینجاست که مثل روز اول زار زار گریه میکنه.به حال خودش که گوهری نزد خودش داشت،ولی افسوس."

با این که قصه نوشته خودم بود ولی بارها با رو خوانیش اشک در چشمام حلقه زد.

به راستی کدوم از ما درست و حسابی قدر پدر و مادرمون رو میدونیم؟

فقط کافیه خودمون رو توی موقعیت اون پسر قرار بدیم.واقعا سخته.

پدر و مادری که ما رو بزرگ کردن،به پامون چه شب نخوابی هایی که کشیدن.

چقدر به فکر ما بودن و هم و غم زندگیشون بودیم تا مبادا آسیبی به ما نرسه.ولی جواب خوبی بدی؟کدوم از ما درک میکنیم که پدر و مادر گوهرایی هستن که ارزشمندن؟

آیا باید زمانی بیدار بشیم که خدای نکرده به سوگشون بشینیم؟

آیا باید موقعی بیدار بشیم که کوله باری از خاطرات تلخ شبیه پسر قصه ما در ذهن سنگینی کنه؟

خیلی ظالمیم اگه اینارو بدونیم ولی به پدر بگیم تو و به مادر بگیم برو اونجا بشین.

مگه ما کی هستیم؟مگه از کجا اومدیم؟مگه همین دیروز نبود که مادر با تمام محبت و عشق به ما شیر میداد؟مگه این پدر و مادری نبودن که وقتی دیدن فرزندشون به مدرسه میره هر دو گریه کردن؟اینه دستمزد پدر و مادری که نگاه به چهرشون اجر و حسنه داره؟

مشکل ما اینه که بلند ترین دیوار ها رو کوتاه ترین ها میپنداریم؛و همیشه پرخاشمون سر پدر و مادره.

امیدوارم همه ما در زندگی قدر این عزیزان رو بدونیم.نگاه نکنیم که گاهی با ما مخالفت میکنن،بلکه به این نگاه کنیم که اگه حتی از روی اشتباه هم به ما دستوری بدن نیتشون خالصانه و با محبت تمامه؛چون دوست دارن بچه هاشون بهترین باشن.

مگه نشنیدین که میگن:سوسکه داشته روی دیوار راه میرفته مادرش میگه قربون دست و پای بلوریت برم!

آرزو دارم همه ما قدر پدر و مادرهامون رو بیشتر از اینی که داریم،بداریم.

فراموش نکنیم که اونا فقط یک بار به ما عطا میشن.

.:و به پدر و مادر خود نیکی کنید،اگر یکی از آنها یا هر دور در کنار تو به سالخوردگی رسیدند،به آنها[حتی]اوف مگو و به آنان پرخاش مکن و با انها سخن شایسته بگوی :..:قرآن کریم،آیه 23 سوره اسرا :.

موفق باشید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت   توسط پدرام  | 
 
  بالا